تبليغاتX
دلیل دیگر

دلیل دیگر

سوژه وحشي

در حال نوشتن هستم، از مانيتور مي پرد بيرون و به صورتم چنگ مي كشد.

در حال خواندن، پنجه اش بي هوا از توي كاغذ مي زند بيرون،‌ صورتم را پر از زخم كرده

هر جايي ممكن است پيدايش شود و هر زماني ممكن است پنجه هايش را روي پوست صورتم حس كنم ‌ موجود نفرت انگيزي ست، همه چيز را به هم مي ريزد، كتك كاري مي كند، نعره مي كشد و مرا زخمي مي كند... هيولايي از توصيف ها و تشريحات آب و تاب دار

 

رساله اي در مقطع فوق ليسانس به زودي دفاع خواهد شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 23:45  توسط زینب غنی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 23:17  توسط زینب غنی  | 

شعر

 

 

دلخوری

 دوست دارم در خانه ات

کتابخانه را

دوست دارم در آن

خنده، مکالمه و آزادی را

دوست دارم در تو

 اندیشه ات را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 14:48  توسط زینب غنی  | 

پرده اول: نفرت


در خیابان راه می روم

با طعم خون در دهانم.


سفیدی چشم هام داغ می شوند



+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 19:38  توسط زینب غنی  | 

شعر

 

زندگی،

کاش هر چیزی می بود

بی تکلف

               و موزون.

کاش خود را در آن می یافتم

                            متروک!

سی و یکم اردی بهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 16:2  توسط زینب غنی  | 

ابهت یک زن نامرئی

 

این لباسها و این کیف احساس بسیار خوبی به من می دهند؛ ابهت یک زن نامرئی.

.

.

.

در خیابان کسی از من می خواهد روی نیمکت کناری بنشینم.

من، بدون لحظه ای درنگ و در سکوت می ایستم، چند قدم به سمت چپ می روم  

                                                                                          و در انتهای نیمکت کناری می نشینم.

.

من در دنیایی نامرئی زندگی می کنم، دنیایی که رنگ ها در آن مثل باد این سو و آن سو می روند. در این دنیا چه کارهای بسیاری برای انجام دادن هستند؛ نت های سرگردان، و کلمات ناآشنا و خطوط بسیاری که بر چهره دارم.

در این دنیا برای خستگی در کردن به گردش می روم و در کنکور شرکت می کنم. گاهی هم کلاس رانندگی می روم، یا برای عیادت دیوانگان به جاهای دوردست سفر می کنم. آنها بهترین نوازندگان دنیا هستند.

در این دنیا به جز من یک شخص دیگر هم زندگی می کند. او بسیار شبیه من است. اغلب هیچ شکلی ندارد و همیشه وقتش را به پرواز کردن اختصاص می دهد، گاهی هم در هوا قدم می زند و من برایش دست تکان می دهم و بوسه ای می فرستم. او گاهی تنش را با یک سهره تاخت می زند و من بهتر می توانم ببینمش. او خانه ای دارد که دیوارهایش به رنگ گلهای سفید است و در آن با دو درخت زندگی می کند.

.

در خیابان همه می خواهند نامرئی نباشم، روی زمین راه بروم و دست هایم را زیاد در هوا تکان ندهم تا جریان عادی هوا لطمه نخورد.

                                 ..

شب که به خانه باز می گردم،

در دنیای نامرئی ام با ابهت یک زن نامرئی به همه چیز می خندم و به خودم می گریم. بعد به آرامی لباس هایم را در می آورم و به چوب رختی می آویزم و با تن سنگی ام به خواب می روم.

من هر روز این کار را می کنم. هر روز و همیشه تا زمان مرگم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 14:13  توسط زینب غنی  |